سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از ...دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم
سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از ...دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم
به این تنهایی دل بستم...
دلم برایت تنگ شده...اما من....من میتونم این دوری رو تحمل کنم...به فاصله ها فکر نمیکنم میدونی چرا؟؟
آخه جای نگاهت رو نگاهمه!
چشم های بی قرارت هنوزدارن باهام حرف میزنن! حالا چه طوری بگم تنهام؟!؟!؟!؟!
چطوری بگم تو نیستی؟!؟!؟!؟!
آره خودت خوب میدونی همیشه با منی!برای همینه که حتی۱لحظه ام دور نیستی!
میدونی هروقت حس میکنم دیگه نمی تونم دیگه تحمل ندارم...چی کار میکنم؟!؟!؟!؟!
دستمو می ذارم رو صورتم۱نفسه عمیق میکشم...
هنوز صدات تو گوشمه.....
با اینا به تو میرسم...اونوقت دلتنگیم برطرف میشه
اونوقت تورونزدیکتر از همیشه حس میکنم...اونوقت دیگه تنها نیسم...
حالا من این تنهایی رو خیلی دوست دارم چون پراز یاده تو پر از عشقه
این پست رو یک دوست واسم گذاشته عالیه گفتم شمام بخونین لذت ببرین!
از انسانها غمی به دل مگیر
زیرا خود غمگین اند
با آنکه تنهایند اما از خود میگریزند
زیرا به خود و عشق خود حقیقت خود شک دارند
پس دوستشان بدار
اگرچه دوستت نداشته باشند
"دکتر شریعتی"
بدون اراده متولد می شویم...
باحیرت زندگی میکنیم...
وسپس
باحسرت میمیریم!!!!
اما آنچه هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد عشق است...!
میدونین عشق شبیه چیه؟!؟!؟!؟!؟!
عشق همچون نقاشی است....
با این تفاوت که نقاشی را می توان پاک کرد ام عشق را هرگز........
خدایا
به آنان که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی برتر
است.به آنان که دوست تر می داری بیامز که دوست داشتن از
عشق هم برتر است!!!!!!!!!!
این روز ها که می گذرد هر روز در انتظار آمدنت هستم...!
اما
به من بگو آیا من نیز در روزگار آمدنت هستم؟؟؟؟؟؟
پرسیدم: چی کار می کنی؟!
می گویی :به آینده فکر میکنم...!
میپرسم: آینده...؟!؟
می گی...
آ:آری کاش
ی:یکبار
ن:نشان بدهی
د:دوستم داری
ه:همین.............
همیشه حواسم بوده کسی و اذیت نکنم که اذیت نشم اما نمی دونم خدا بابته چی این کارو باهام کرد نمی دونم!!!!!!!!!!!ولی بازم می گم خدایا شکرت اون که با من این کارو کرد اشکال نداره اما کسی با اون این کارو نکنه!
دیگه چیزی از غرورم نمونده!!!!!!!!!!!!!دیگه بریدم و خسته شدم!!!!!!!!!!!!!!
اما می خوام بشم اون آدم قبل چون هیچکس لیاقت نداره!!!!!!چوندنیا پره از آدمای بی ارزش!!!!!!!!!!!
قرار شد یه مدت تنها باشیم بعده اون زمانی که این قرارو گذاشتیم دیگه جدی جدی هرکی میدیدتم
می فهمید اون آدم قبل نیستم بعده2هفته زنگید!!!!که چتوری وو این حرفا منم که غرورم اجازه نمیداد
نشون بدو دلتنگم کاملا سرد برخورد کردم!!!اونم نارات شد و قطع کرد بعدش2-3بار اون زنگید2-3بارم من!!!!
اما چه فایده همش دعوا!!!!!!!!!!!!!!!!!!دیگه نمی تونسم تحمل کنم!!میدونس دیونشم!!!!حس میکردم
می خواد اذیتم کنه!!!!!!!!!!!!!!!!بخاطره همین بی خیالش شدم!!!!!فک میکنم بخاطرش چی کار کردم و
اون ه کرد دیونه میشم!!!!!!!!!!داشتم از ایران میرفتم سوار هواپیما شدم مامان بابام گفتن نرو گفتم نه
میخوام برم!!!!!!!گفت نرو بعده کلی حرف بش گفتم نه برم راحت ترم اینجا دارم دیونه می شم اما بعد اینکه
قطع کردم با حرفاش باعث شد پشیمون شم و برگردم!!!!!!!!!!!و ای کاش رفته
بودممممممممممممممم!!!!!
بعد چند ماه دوباره دوست شدیم دوباره همه چی شروع شد اما چه جوری اولش معمولی بش گفتم واسم 1دوست پسر خوب پیدا کن!هی مسخره بازی در آورد باشه باشه!!!یک شب که تهران نبود وداشتیم سمس بازی می کردیم دوست داشتنم تابلو شد یعنی از چیزی که میترسیدم به سرم اومد!!!!وای داشتم دیوانه میشدم!خوشبختانه داشتم واسه همیشه میرفتم از ایران !کلی حرف زد نرو نرونرو!اما 12/30شب خداحافظی کردم و رفتم!سمس داد بخاطره من!منم سمس دادم رفتن بهتره!سواره هواپیما شدم اما دیگه نمیشد نمی تونسم!پیاده شدم ودوباره این دوستی شروع شد اما ای کاش رفته بودم!بعد چند ماه اسفند ماه رفتیم بیرون که فهمیدم بله از اعتمادم سوء استیفاده کرده اولین بار بود گوشیشو خواستم و دیدم!پرت کردم سمتش و رفتم!پیش خودم گفتم یعنی اگه قبلا هم میگرفتم ...................!!!می خواستم بمیرم!اما باز گذشم....!28اسفند ماه رفتیم بیرون کاش نمیرفتیم گفتم بده گوشیتو گفت نمیدم منم قاطی کردمو آره...!شبش رفتم شمال قرار شد 1مدت جدا باشیم تا خودشو درست کنه الان31مرداد واون پی خوش گذرونیشه!!!البته تو این مدت یعنی از اسفند تا مرداد کلی اتفاق افتاده که بعدا تعریف میکنم!!!
وقتی مینویسم کلی آروم میشم..........!
خوب ماجرای سه ساله ما اینجوری شروع شد..
ساله85بود و محرم....!
اولش خیلی ساده بود چون نه من آدم عاشق بشویی بود نه اینکه جز خودم کسی و قبول داشتم...!
چند ماهی فقط حرف میزدیم تلفنی و2یا3بارم می رفتیم بیرون...
بعد خرداد شد منم اون موقعه بچه مدرسه ایی بودم امتحانام شروع شد و همه چی تا آخر خرداد کات شد...!قرار شد من26/3/86بهش زنگ بزنم ویادم رفت یادم رفت چند روزیم درگیره اسباب کشی بودیم وقتی اومدیم این خونه تلفن خونه عوض شده بود منم تو خرداد خطم و عوض کردم و اون نداشت8یا9تیر86بود که میل زد برام 1زنگ بزن!!!!
من که تازه یادش افادم زنگ زدم اونم بده چند روز.....!!!!آخه ما دوست معمولی بودیم!!!!
بعده چند روز بهم پیشنهاد دوستی داد!
منم گفتم نه!4روز بعد سمس دادم باشه!!!!
این تازه شروع همه بدبختی هام بود!!!!کاش...........!!!!!
دوستی مون خوب بود بود بود تا اینکه بعد چند روز بود گفت350تومان پول نیاز دارم نمی دونم چه کنم منم گفتم من دارام می خوای گفت نه!!!!!
ما2روز بعد قرار داشتیم!من با خودم بردم350تومنو دادم بش به زور!
از اینجا شد تا پول نیاز داشت چون بدم می اومد از کسی بگیره هر جوری شده جور می کردم و می دادم!تا سره 1سزی مسايل توی بهمن دوستسمون تموم شد!!!!!یادمه 4شنبه بود و توی قائم بودیم!
بعد چند روز فهمیدم دلم تنگ شده گفت گمشه به درک!همش می رفتم بیرون باشگاه دیدم نه نمیشه!!!گفتم میرم با1کی دیگه دیدم نمی تونم.............!!!!
دیگه کاملا افسرده شده بودم...!!!!غرورم ام نمی گذاشت زنگ بزنم....!!!!
تازه ماجراهام شروع شد تازه فهمیدم دیگه اون آدم قبل نیستم....!!!!!
این ماجراها ادامه داره.....................!!!!
رسم زندگی اینه کاریشم نمی شه کرد!!!!
روزی کسی را دوست میداری..................
و روز دیگر تنهایی....................
بهمین سادگی..........!!!
تا حالاحسی زیبا تر از دوست داشتن ندیدم!!!چون دروغ نمی گه وآخرش معلومه نیست!!!
و کاره سختیه!!!!!!!!!!!
می خوام از این به بعد خوب زندگی کنم.....
یعنی تصمیم گرفتم...!!!
می خوام همه چی مو تغییر بدم هرکی جام بود می گفت بابا خوشی زده زیره دلت اما 6ماه جای یکی کمه که داستانش مفصله اما می خوام بگم بیاین همین الان همین جا باهم زندگیمونو تغییر بدیم!!!
بییایم خوب زندگی کنیم!
و خوب زندگی کردن یعنی......
خوب دیدن...!
خوب شنیدن...!
خوب حرف زدن...!
خوب فکر کردن.....!
و نیت خوبی در سر داشتن....!!!
از همه مهمتر:بجا آوردن حق خدا وخلق وخود
خوب اولش سلامه دیگه!!!
اما مهم اینکه سلامت چه جوری باشه؟!؟!
می تونه با غم باشه می تونه با شادی!!!!
ماله من که نزدیک به 2ساله همش با غمه!اما گاهی اوقات از تمامه وجود با شادیه!!!!اما الان نزدیکه6ماهه که کاملا با غمه یعنی درست از روزی که رفت و رفت و......!!!!!! داستانش که مفصله!!!فعلا چیزی نمیگم:):):))